تبليغاتX
غیر توکه دوری ازمن دل به هیچ کسی نبستم
غیر توکه دوری ازمن دل به هیچ کسی نبستم

سگ ولگرد

دنیای من شبیه شده به دنیای سگها

میخندم و شاید گاهی هم گریه...

اما

در انتها بی تفاوتم به بودن.

در خیابانها پرسه میزنم

صبح تا شب

وجه اشتراک من با سگها هم همین است

انقدر پرسه میزنیم 

تا فراموش کنیم

زندگی سگی مان را....



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 4:57 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

بچه بودم

 بهانه زندگی

 بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم
 نه دیگه واسه تو مثل تو دلتنگ بودم
بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد
 دل کوچیکم فقط غصه بازی رو می خورد
 بچه بودم چه قدر صاف و روون می خندیدم
 خوبیش این بود که ازت نمی خوامت نمی شنیدم
 بچه بودم همه ام مثل خودم بچه بودن
 نرم و ساده مث گلاای توی باغچه بودن
 بچه بودم خبر از تو خبر از دروغ نبود
 سر فکرای پریشون انقدر شلوغ نبود
 بچه بودم همه چی درست می شد ، سخت نبود
 هیچکی اندازه ی من اونروزا خوشبخت نبود
 بچه بودم دلمو هنوز کسی نبرده بود
 هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود
 بچه بودم قدرمو زمونه بیشتر ی دونست
 کوچمون حالا منو از تو که بهتر می دونست
بچه بودم کسی بیخودی  منو اذیت نمی کرد
 مث تو میون بازیا خیانت نمی کرد
 بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد
 بی توجه از کنار رؤیاهام رد نمی شد
 بچه بودم نبود اون کسی که بهم راس نمی گفت
 مث تو هیچکی بهم هر چی دلش خواس نمی گفت
بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم
 از دس چشمای تو ، تو حسرت دق نبودم
بچه بودم بدون هیچ غصه ای رفتم شمال
 لب دریا خونه های ماسه های ، بوی بلال
بچه بودم توی قایق بی تو خیلی خوش گذشت
 دنیا رو کاش می دادم سالای رفته بر می گشت
 بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود
 لا به لای دفترام ،‌ جز دو تا برگ یاس نبود
بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد
 جز تو هیچکی باعث رفتن به سفر نشد
بچه بودم انقدر از سادگیا دور نبودم
 واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم
 بچه بودم کسی مثل تو منو رنج نداد
 برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد
 بچه بودم دلم از هیچکسی ناراضی نبود
 فکر و ذکرم پیش هیچ چیزی به جز بازی نبود
 بچه بودم آسمون یه عالمه ستاره داشت
 غصه مون هر چی که بود یه دنیا راه چاره داشت
 بچه بودم و قهر و آشتیم روی هم لحظه نبود
 اخم و دردم واسه حرفی که نمی ارزه نبود
 بچه بودم بیشتر از این زمونا در می زدن
 اونروزا بزرگترا بیشتر به هم سر می زدن
 بچه بودم قلبای تو دفترم حقیقی بود
 روی دفتر خاطراتم عکس جوجه تیغی بود
 بچه بودم چقدر شعرای خوب بلد بودم
 کندن اسما رو رو درخت و چوب بلد بودم
 بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود
 اونروزا فکر و خیالت ،‌ خبرم نکرده بود
بچه بودم روزای هفته شبیه هم نبود
 حواسم پهلوی اینکه چی بهت بگم نبود
 بچه بودم شادی پر بود تو دل بادکنکم
آخر اون روزا کسی بود که بیاد به کمکم
بچه بودم غروبا بوی غریبی نمی داد
 کسی هدیه به کسی ساعت جیبی نمی داد
 بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم
 از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم




نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 4:26 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

چند کلمه

اول از همه سلام به همه دوستای گلم

دوم عنوان وبلاگ رو هم گذاشتم(غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم)

 سوم من به خاطر فیلتر شدن وبلاگم چند وقتی آپ نکردم

چهارم حالا تصمیم گرفتم که دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کنم

 

.............................................................................................................................

                          

                                                          اینم آپ جدیدم

پسرک بود و مادرش...

مادر نماز میخواند...وقتی نمازش به آخر رسید؛ و چون همیشه بعده نماز دست به دعا برداشته بود...

پسرک نیز که نمازش را تمام کرده بود...به قدمگاه مادر آمد و سر ره به عادت دیرینه بر زانوی مادر گذاشت...

مادر مدتی بود که به راز نهفته در دل پسرک آگاه شده بود...

آری ...مادر میدانست که پسرکش غم عشقی را در سینۀ خود خاموش نگه داشته...

پسرم...من میدانم...میدانم که عاشقی...آخر او کیست که این گونه دلت را ربوده...

پسرک اما سر بلند نمیکرد و هیچ بر زبان نمیاورد...تا مبادا مادر اشکهایش ر ا ببیند...

مادر بر سر پسرش دستی کشید و آرام گفت...غمگین مباش

پسرم...آیا من نیز اوا را میشناسم؟

اگر چنین است بگو تا نه فردا...که امروز دستت را به دستش برسانم...

پسرک تنها سکوت میکرد...

آری پسرم..میدانم که اون نه از آشنایانست..که اگر این گونه بود...تا به حال با خبرم ساخته بودی...

سکوت پسرک..تنها صدایی بود که شنیده میشد...

آخر او کیست؟آیا اورا خوب میشناسی؟!!تو اورا کجا دیده ای؟چگونه عاشقش شدی؟!!

سکوت....

و مادر دیگر هیچ نگفت....

پسرک اما...دیگر اشک هایش روان شده بود...بغضش رها و هق هق شانه هایش را به لرزه انداخته بود...

و حال این مادر بود که سوکت میکرد...وبا اشک هایش حرف میزد...

 



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 4:1 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

تغییر سبک وبلاگ نویسی

سلام به همه دوستای گلم

من میخوام سبک وبلاگ نویسمو عوض کنم

برای همین به دنبال یک عنوان خوب برای وبلاگ خودم هستم

از شما دوستان عزیز ممنون میشم اگه یه عنوان وبلاگ شاد و خوب برای من پیدا کنین

................................................................................................................

فرا رسیدن دهه فاطمیه را به تمامی سوختگان فاطمی تسلیت میگویم.

دهه فاطمیه یعنی دهه روشن شدن حق و باطل

دهه فاطمیه دهه کسب معارف ناب الهی است.

دهه فاطمیه دهه رسوائی دشمنان اهل بیت است.

دهه فاطمیه دهه سوختن شیعیان و خاکستر شدن دلهای بریان است.

دهه فاطمیه دهه عشقبازی معنوی است.

دهه فاطمیه دهه کسب اجازه از مادر سادات برای داشتن سالی حسینی است



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:12 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

دل پريشان من پريشان دل

 TinyPic image

 دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد

                                   داستان غم پنهاني من گوش كنيد

گفتگوي من و حيراني دل گوش كنيد

                                      قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد

شرح اين آتش جانسوز نگفتن

                                   تا كي سوختم سوختم اين راز نهفته تا كي

 روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم 

                                         ساكن كويي بت عربده جويي بوديم

                 دل و دين باخته ديوانه روي بوديم بسته سلسه سلسه مو

TinyPic image



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 10:15 قبل از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

حرف دل

سلام به همه دوستان گلم

این چهار کلمه ای که میخوام حرف دلمه

همه دوستام به من میگن دم عیدی نمیخوای یه متن در مورد عید آپ کنی؟؟

من چرا خیلی دلم میخواد این کارو بکنم ولی به خدا قسم از وقتی (هادی) بهترین دوستی که من توعمرم داشتم

مرد دیگه نه عیدی میخوام نه شادی ونه هیچ چیز دیگر

.

 

                     

به نام دل             به نام شاهد ومی

                به نام تاروتنپورودف ونی

                     به نام عاشقان لا ابالی                به نام همنشینان خیالی

                    به نام دستهای جام بردار              به نام عاشقان رفته بردار

                    به نام مجلس بزم شبانه               به نام سرور این آشیانه

                   خوشا بانام مولا باده خوردن         چودرویشان عاشق جان سپردن

                   خوشارقصان درآیم من زکویش     ببوسم دست ورخسارنکویش

                به حق باده نوشان می حلال است     به مستی افتخاری بی زبال است

                به دور اولم ساقی ولی بود             ولی دیدم که ذکرش یا علی بود

                     



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 2:26 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

باران

 
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
 
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
 
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
 
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی که گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
 
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
 
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
***** 
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
از باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
 و باران من وتو درد و غم دارد
 
 
 
 
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد..
 از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد
 از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد
 از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد
 از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد دستهاي مهربان بدم مي آيد..
 از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد
 از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد
و تنها خدا را دوست دارم!!!
 چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!!
 چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!!
 چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!!
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
 چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!!
 و من تنها خدا را دوست دارم...
 



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 4:26 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

دلم اینه درد است

www.sarbandar-boy.coo.ir

دلم آینه درد است نمی دانی تو

کلبه ام ساکت و سرد است نمی دانی تو

 بی تو سردترین خاطره ها می دانند

 فصل هایم همه سرد است نمی دانی تو

 دیر سالیست که در دست جنون چون مجنون دل من بادیه گرد است نمی دانی تو عاشقم کردی و رفتی

 و کنون با دل من غم عشق تو چه کرده است نمی دانی تو ......




نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 4:3 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

دلم از تکرار روزگار گرفته

 
 
از روزگار دلم گرفته

از اين تکرار دلم گرفته

دلم مي خواد گريه کنم

بارون ببار دلم گرفته

براي گم کردن خويش

رها شدن از کم و بيش

براي در خود گم شدن

جدا از اين مردم شدن

بهانه ي گريه مي خوام

بهانه ي فرياد زدن

بيا تو باش اي مهربان

بهانه ي گريه ي من

از روزگار دلم گرفته

از اين تکرار دلم گرفته

دلم مي خواد گريه کنم

بارون ببار دلم گرفته

 
از من ديگه هيچي نمونده

يه قصه ام صد باره خونده

امروز هوا هواي گريه س

گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمي شه

درد سکوت درمون نمي شه

بخون برام از پشت شيشه

درد سکوت درمون نمي شه

از روزگار دلم گرفته

از اين تکرار دلم گرفته

دلم مي خواد گريه کنم

بارون ببار دلم گرفته
 
 
 
 
 



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:9 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

يک نفر نيست که غمهاي مرا بشناسد....؟

يک نفر نيست که غمهاي مرا بشناسد....؟

دل عاشق دل تنهاي مرا بشناسد....... ؟

حجم خاکستري غربت تنهايي من.......؟

 يک نفر نيست که دنياي مرابشناسد.....؟

 يک نفر نيست که از خاموشي چشمانم....؟

 شب يلداي غزلهاي مرا بشناسد....؟

سفر عشق به ابادي خاموش دلم.......؟

يک نفر نيست که روياي مرا بشناسد.....؟

يک نفر نيست که در نيمه شب دلتنگي..؟

غم پنهان ، غم پيداي مرا بشناسد.......؟

 يک نفر نيست که از شعله سوزنده اشک...

 طلب عشق و تمناي مرا بشناسد....... ؟

دلم اويخته از دار پريشاني ها.............

 يک نفر نيست مسيحا ي مرا بشناسد ؟

 



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 11:51 قبل از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

این دل تنهای من تنها

تنها مانده ام

 


در كنار وسعتي انبوه از دل ها


تنها مانده ام


من تنهاي تنها


ندانم كي چنين ظلمي به خود كردم


چرا بايد شود تنها دل رسوا؟

 

 

قانون تو تنهايي من است


و تنهايي من قانون عشق


و عشق ارمغان دلدادگيست


و اين سرنوشت سادگيست !

 

گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي


خنده برلب مي زنم تا كس نداند راز من

 



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 10:5 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

باز رسید شب تنهایی و غم

                                

                                       

 بازبا شبهاي غم تنها شدم

 

روشنايي رفت ونا پيدا شدم

 

غم چو دريا سينه پر امواجها

 

زندگي ام بستر اماجها

 

ما نده ام در ظلمت انديشه ام

 

آتشي ميسوزد هر دم ريشه ام

 

ابر پر باران اندو ه ها منم

 

بغض تلخ صخره ي كوه ها منم

 

تا جدا ماندم زيار خويشتن

 

روحم همچو درد مي پيچد به تن

 

ميروم زين وادي هستي دگر


رهنورد خسته ام از اين سفر

 

همچو باد آرام و خاموش ميروم

 

وزدل صحرا فراموش ميروم

 

ياد باد آن مهرباني هايتان

 

ما برفتيم و خدا همراه تان....

 

تقدیم به شما



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 1:56 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

دوست

از دوست نگو.....که تيکه پارست بدنم

تو اگر ميدانستی

که چه درد دارد و چه زخمی دارد

        خنجرازدست عزيزان خوردن:.

                                                     هرگز از من نمی پرسيدی

                                                                که چرا تنهايی....!!؟




نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 4:37 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com

عشق و دیوانگی و........

 

یک روز قبل از اینکه پای بشر به زمین برسه...

فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و کسل تر از همیشه

چون بیکار بودند که ناگهان زکاوت ایستاد و گفت بیا یید یک بازی کنیم مثلا غایم موشک همه از این پیشنهاد شاد شدند

 دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می زارم من چشم می زارم از اون جایی که هیچ کس دوست نداشت به دنبال دیوانگی بیاید همه قبول کردند

 و دیوانگی مشغول شمردن شد 1 ...2...3...همه رفتند پنهان شوند .

اصالت در میان ابرها پنهان شد لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد دروغ گفت به ته دریاچه می روم ولی زیر تخته سنگی پنهان شد

 ودیوانگی مشغول شمردن بود 74...75...76...همه همه پنهان شدند

به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد خود را چگونه پنهان کند

و دیوانگی به پایان شمارشش می رسید 97...98...99 درست وقتی دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و پشت یک بوته گل سرخ پنهان شد

 دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام، دیوانگی به سرعت همه را پیدا کرد

 اصالت را در میان ابرها خیانت را داخل انبوهی از زباله طمع را داخل کیسه ای که خودش دوخته بود هوس را در مرکز زمین ...همه و همه را یافت بجز عشق

ناامید و ناتوان از یافتن عشق که ناگهان حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوتهی گل رز پنهان شده ،

دیوانگی از فرط خوشحالی به سمت بوته دوید و از شدت هیجان شاخه ای را که به دست داشت با قدرت در بوته فرو کرد دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد

 عشق از پشت بوته بیرون آمده بود با دستانش صورت خود را پوشانده بود و از لابه لای انگشتانش قطرات خون جاری بود

 دیوانگی گفت:خدایا من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق گفت:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمایم شو و اینگونه بود که از آن روز

 

 عشق کور است و دیوانگی همواره

 

 راهنما ی اوست  

 

 



نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 7:7 بعد از ظهر

|+|

http://ghalbeshekastee.blogfa.com