
غیر توکه دوری ازمن دل به هیچ کسی نبستم |
|
سگ ولگرد
دنیای من شبیه شده به دنیای سگها میخندم و شاید گاهی هم گریه... اما در انتها بی تفاوتم به بودن. در خیابانها پرسه میزنم صبح تا شب وجه اشتراک من با سگها هم همین است انقدر پرسه میزنیم تا فراموش کنیم زندگی سگی مان را.... نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 4:57 بعد از ظهر |+|
بچه بودم بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 4:26 بعد از ظهر |+|
چند کلمه اول از همه سلام به همه دوستای گلم دوم عنوان وبلاگ رو هم گذاشتم(غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم) سوم من به خاطر فیلتر شدن وبلاگم چند وقتی آپ نکردم چهارم حالا تصمیم گرفتم که دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کنم ............................................................................................................................. اینم آپ جدیدم پسرک بود و مادرش... مادر نماز میخواند...وقتی نمازش به آخر رسید؛ و چون همیشه بعده نماز دست به دعا برداشته بود... پسرک نیز که نمازش را تمام کرده بود...به قدمگاه مادر آمد و سر ره به عادت دیرینه بر زانوی مادر گذاشت... مادر مدتی بود که به راز نهفته در دل پسرک آگاه شده بود... آری ...مادر میدانست که پسرکش غم عشقی را در سینۀ خود خاموش نگه داشته... پسرم...من میدانم...میدانم که عاشقی...آخر او کیست که این گونه دلت را ربوده... پسرک اما سر بلند نمیکرد و هیچ بر زبان نمیاورد...تا مبادا مادر اشکهایش ر ا ببیند... مادر بر سر پسرش دستی کشید و آرام گفت...غمگین مباش پسرم...آیا من نیز اوا را میشناسم؟ اگر چنین است بگو تا نه فردا...که امروز دستت را به دستش برسانم... پسرک تنها سکوت میکرد... آری پسرم..میدانم که اون نه از آشنایانست..که اگر این گونه بود...تا به حال با خبرم ساخته بودی... سکوت پسرک..تنها صدایی بود که شنیده میشد... آخر او کیست؟آیا اورا خوب میشناسی؟!!تو اورا کجا دیده ای؟چگونه عاشقش شدی؟!! سکوت.... و مادر دیگر هیچ نگفت.... پسرک اما...دیگر اشک هایش روان شده بود...بغضش رها و هق هق شانه هایش را به لرزه انداخته بود... و حال این مادر بود که سوکت میکرد...وبا اشک هایش حرف میزد... نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 4:1 بعد از ظهر |+|
تغییر سبک وبلاگ نویسی سلام به همه دوستای گلم من میخوام سبک وبلاگ نویسمو عوض کنم برای همین به دنبال یک عنوان خوب برای وبلاگ خودم هستم از شما دوستان عزیز ممنون میشم اگه یه عنوان وبلاگ شاد و خوب برای من پیدا کنین ................................................................................................................ فرا رسیدن دهه فاطمیه را به تمامی سوختگان فاطمی تسلیت میگویم. دهه فاطمیه یعنی دهه روشن شدن حق و باطل دهه فاطمیه دهه کسب معارف ناب الهی است. دهه فاطمیه دهه رسوائی دشمنان اهل بیت است. دهه فاطمیه دهه سوختن شیعیان و خاکستر شدن دلهای بریان است. دهه فاطمیه دهه عشقبازی معنوی است. دهه فاطمیه دهه کسب اجازه از مادر سادات برای داشتن سالی حسینی است نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:12 بعد از ظهر |+|
دل پريشان من پريشان دل
نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 10:15 قبل از ظهر |+|
حرف دل سلام به همه دوستان گلم
این چهار کلمه ای که میخوام حرف دلمه همه دوستام به من میگن دم عیدی نمیخوای یه متن در مورد عید آپ کنی؟؟ من چرا خیلی دلم میخواد این کارو بکنم ولی به خدا قسم از وقتی (هادی) بهترین دوستی که من توعمرم داشتم مرد دیگه نه عیدی میخوام نه شادی ونه هیچ چیز دیگر . به نام دل به نام شاهد ومی به نام تاروتنپورودف ونی به نام عاشقان لا ابالی به نام همنشینان خیالی به نام دستهای جام بردار به نام عاشقان رفته بردار به نام مجلس بزم شبانه به نام سرور این آشیانه خوشا بانام مولا باده خوردن چودرویشان عاشق جان سپردن خوشارقصان درآیم من زکویش ببوسم دست ورخسارنکویش به حق باده نوشان می حلال است به مستی افتخاری بی زبال است به دور اولم ساقی ولی بود ولی دیدم که ذکرش یا علی بود نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 2:26 بعد از ظهر |+|
باران
نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 4:26 بعد از ظهر |+|
دلم اینه درد است دلم آینه درد است نمی دانی تو کلبه ام ساکت و سرد است نمی دانی تو بی تو سردترین خاطره ها می دانند فصل هایم همه سرد است نمی دانی تو دیر سالیست که در دست جنون چون مجنون دل من بادیه گرد است نمی دانی تو عاشقم کردی و رفتی و کنون با دل من غم عشق تو چه کرده است نمی دانی تو ...... نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |+|
دلم از تکرار روزگار گرفته
نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:9 بعد از ظهر |+|
يک نفر نيست که غمهاي مرا بشناسد....؟ يک نفر نيست که غمهاي مرا بشناسد....؟ دل عاشق دل تنهاي مرا بشناسد....... ؟ حجم خاکستري غربت تنهايي من.......؟ يک نفر نيست که دنياي مرابشناسد.....؟ يک نفر نيست که از خاموشي چشمانم....؟ شب يلداي غزلهاي مرا بشناسد....؟ سفر عشق به ابادي خاموش دلم.......؟ يک نفر نيست که روياي مرا بشناسد.....؟ يک نفر نيست که در نيمه شب دلتنگي..؟ غم پنهان ، غم پيداي مرا بشناسد.......؟ يک نفر نيست که از شعله سوزنده اشک... طلب عشق و تمناي مرا بشناسد....... ؟ دلم اويخته از دار پريشاني ها............. يک نفر نيست مسيحا ي مرا بشناسد ؟ نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 11:51 قبل از ظهر |+|
این دل تنهای من تنها
قانون تو تنهايي من است گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي
نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 10:5 بعد از ظهر |+|
باز رسید شب تنهایی و غم
بازبا شبهاي غم تنها شدم روشنايي رفت ونا پيدا شدم غم چو دريا سينه پر امواجها زندگي ام بستر اماجها ما نده ام در ظلمت انديشه ام آتشي ميسوزد هر دم ريشه ام ابر پر باران اندو ه ها منم بغض تلخ صخره ي كوه ها منم تا جدا ماندم زيار خويشتن روحم همچو درد مي پيچد به تن ميروم زين وادي هستي دگر همچو باد آرام و خاموش ميروم
وزدل صحرا فراموش ميروم
ياد باد آن مهرباني هايتان
ما برفتيم و خدا همراه تان....
نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 1:56 بعد از ظهر |+|
دوست از دوست نگو.....که تيکه پارست بدنم تو اگر ميدانستی که چه درد دارد و چه زخمی دارد خنجرازدست عزيزان خوردن:. هرگز از من نمی پرسيدی نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |+|
عشق و دیوانگی و........ یک روز قبل از اینکه پای بشر به زمین برسه... فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و کسل تر از همیشه چون بیکار بودند که ناگهان زکاوت ایستاد و گفت بیا یید یک بازی کنیم مثلا غایم موشک همه از این پیشنهاد شاد شدند دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می زارم من چشم می زارم از اون جایی که هیچ کس دوست نداشت به دنبال دیوانگی بیاید همه قبول کردند و دیوانگی مشغول شمردن شد 1 ...2...3...همه رفتند پنهان شوند . اصالت در میان ابرها پنهان شد لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد دروغ گفت به ته دریاچه می روم ولی زیر تخته سنگی پنهان شد ودیوانگی مشغول شمردن بود 74...75...76...همه همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد خود را چگونه پنهان کند و دیوانگی به پایان شمارشش می رسید 97...98...99 درست وقتی دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و پشت یک بوته گل سرخ پنهان شد دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام، دیوانگی به سرعت همه را پیدا کرد اصالت را در میان ابرها خیانت را داخل انبوهی از زباله طمع را داخل کیسه ای که خودش دوخته بود هوس را در مرکز زمین ...همه و همه را یافت بجز عشق ناامید و ناتوان از یافتن عشق که ناگهان حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوتهی گل رز پنهان شده ، دیوانگی از فرط خوشحالی به سمت بوته دوید و از شدت هیجان شاخه ای را که به دست داشت با قدرت در بوته فرو کرد دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته بیرون آمده بود با دستانش صورت خود را پوشانده بود و از لابه لای انگشتانش قطرات خون جاری بود دیوانگی گفت:خدایا من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق گفت:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمایم شو و اینگونه بود که از آن روز عشق کور است و دیوانگی همواره راهنما ی اوست نوشته شده توسط ستاره عاشق تاریخ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 7:7 بعد از ظهر |+|
|